X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

یک لحظه مکث
”چشم بر بندید بر من یـا مرا بیابید اگر می‌بینید“ 
پروفایل سهیل


لینک دوستان


باورم درد می‌کند..

تصویری که از تو در ذهنم مُجسـَّـم است ، رفته رفته رنگ می‌بازد..

بی‌دلیل‌‌ْ دلم بهانه‌ات را می‌گیرد

دستم را می‌برم‌‌ْ درون صندوقچه‌ی احساسم

و دنبالت می‌گردم لا‌به‌لای شلوغی ِ خاطرات ‌‌ْ

نمی‌یابم‌ات‌‌ْ ؛ این شوریده‌حال بودن‌ها‌‌ْ دیوانه‌ام می‌کند..


ناگهان‌‌ْ دردی در سر‌‌ْ انگشتانم تنوره می‌کشد

آنگونه که چشمانم،

پیکان ِ خون‌فشان ِ درد را غریوگونه به هر سوی پرتاب می‌کند..

میان انگشتانم‌‌ْ و شکاف ِ صندوقچه‌ی ِ احساس، دعوایی سـر گرفته‌ست !

چیزی‌ست گرانــبها برای هر دو مان ‌‌ْ  انگار..

من زخمی ِ آن شیءِ بـرّانم، بی‌آنکه بدانم چیست ،

اما از جدال‌‌ْ دست نمی‌کشم‌‌ْ تا خون در رگ‌هایم جاری‌ست..

تمام ِ عزمم را جزم کرده‌ام‌‌ْ خالصانه، مادامی که دریابم زخمی ِ کیستم..


مدتی گذشت...

من در یک سوی این کارزار‌‌ْ و صندوقچه‌ی احساس‌‌ْ از من هم سمج‌تر !

داشتم کم‌کم از نفس می‌افتادم در این جدال ِ موهوم ؛

و سرانجام صندوقچه دست کشید از این قمار ِ باخت‌باخت !

دیگر نـایــی برایم نمانده بود..

در حالی که نقش بر زمین می‌شدم ،

دستم از حصار ِ زندان ِ احساس، خون‌آلود و زخمی‌‌ْ نمایان شد..

گوشواره‌ی "تــو" بود لعنتی... !

گوشواره‌ی تو بود.. که لمس ِ مرا زخمی کرد ،

و من باز هم بی‌آنکه تو بدانی، برایت جنگیده بودم..

نمی‌دانم، خون ِ چکیده از زخم را بمکم ،

یا یادگار تو را محکم‌تر در دستانم بفشارم..

چرا من هنوز هم دوستت دارم !!!


من قله‌ی احساس تو را در کوهستان تنت فتح کردم

و درفش سرخ عشق را با طرح بوسه‌ی لبهایت افراشتم

و این رویداد ، باورم را در کوهپایه‌های تنت زمین‌گیر کرد

و تو بی‌آنکه کویر تنم را در آئینی مقدس ،

با اشک چشمانت غسل دهی ،

به مقصدی نامعلوم کوچ نمودی

بی‌آنکه بدانی

یک عمر دوستت داشتم..


_______ سهیل _______


باور کن: x باورکن x
[ پنج‌شنبه 4 مهر 1392 ] [ 21:39 ] [ سُهیل هدایت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
سخن نویسنده

نمی‌گذارند دوستت داشته باشم.. نمی‌گذارند دوستم داشته باشی.. نمی‌گذارند تو مرا، و من خدای واقعی را دوست داشته باشم. ولی همیشه غصـّه می‌خورم که، نمی‌شود که آرزوهایم را خام به گور ببرم. همش ذهن ما را با عمو جغد شاخدار و خاله پیرزن و لولو و سایه‌ای که صدای هووو می‌دهد پر می‌کنند که جا برای فهمیدن نداشته باشیم. بله پس ما حالا همگی خوشحالیم که می‌دانیم نفهمیم و به نفهمی خود می‌خندیم که رشد کند، بزرگتر شود تا جایی که مثال و اسباب خنده یابو شویم. افسوس که به خوشحالیه خود، خوشحالیم. خوشحالیم... و خوشحال‌تر... تا جایی که یادم برود دوستت داشته باشم.. و تا جایی که یادت برود دوستم داشته باشی.. ☼ پس بگــذار آنچــه قــرار است یـادم بــرود را حــال بگویــم: ☆ دوستـت دارم ☆ نـقـطـ...ـه، ســر خــط .
برگه ها
خوش آمدید