یک لحظه مکث
”چشم بر بندید بر من یـا مرا بیابید اگر می‌بینید“ 
پروفایل سهیل


لینک دوستان


باورم درد می‌کند..

تصویری که از تو در ذهنم مُجسـَّـم است ، رفته رفته رنگ می‌بازد..

بی‌دلیل‌‌ْ دلم بهانه‌ات را می‌گیرد

دستم را می‌برم‌‌ْ درون صندوقچه‌ی احساسم

و دنبالت می‌گردم لا‌به‌لای شلوغی ِ خاطرات ‌‌ْ

نمی‌یابم‌ات‌‌ْ ؛ این شوریده‌حال بودن‌ها‌‌ْ دیوانه‌ام می‌کند..


ناگهان‌‌ْ دردی در سر‌‌ْ انگشتانم تنوره می‌کشد

آنگونه که چشمانم،

پیکان ِ خون‌فشان ِ درد را غریوگونه به هر سوی پرتاب می‌کند..

میان انگشتانم‌‌ْ و شکاف ِ صندوقچه‌ی ِ احساس، دعوایی سـر گرفته‌ست !

چیزی‌ست گرانــبها برای هر دو مان ‌‌ْ  انگار..

من زخمی ِ آن شیءِ بـرّانم، بی‌آنکه بدانم چیست ،

اما از جدال‌‌ْ دست نمی‌کشم‌‌ْ تا خون در رگ‌هایم جاری‌ست..

تمام ِ عزمم را جزم کرده‌ام‌‌ْ خالصانه، مادامی که دریابم زخمی ِ کیستم..


مدتی گذشت...

من در یک سوی این کارزار‌‌ْ و صندوقچه‌ی احساس‌‌ْ از من هم سمج‌تر !

داشتم کم‌کم از نفس می‌افتادم در این جدال ِ موهوم ؛

و سرانجام صندوقچه دست کشید از این قمار ِ باخت‌باخت !

دیگر نـایــی برایم نمانده بود..

در حالی که نقش بر زمین می‌شدم ،

دستم از حصار ِ زندان ِ احساس، خون‌آلود و زخمی‌‌ْ نمایان شد..

گوشواره‌ی "تــو" بود لعنتی... !

گوشواره‌ی تو بود.. که لمس ِ مرا زخمی کرد ،

و من باز هم بی‌آنکه تو بدانی، برایت جنگیده بودم..

نمی‌دانم، خون ِ چکیده از زخم را بمکم ،

یا یادگار تو را محکم‌تر در دستانم بفشارم..

چرا من هنوز هم دوستت دارم !!!


من قله‌ی احساس تو را در کوهستان تنت فتح کردم

و درفش سرخ عشق را با طرح بوسه‌ی لبهایت افراشتم

و این رویداد ، باورم را در کوهپایه‌های تنت زمین‌گیر کرد

و تو بی‌آنکه کویر تنم را در آئینی مقدس ،

با اشک چشمانت غسل دهی ،

به مقصدی نامعلوم کوچ نمودی

بی‌آنکه بدانی

یک عمر دوستت داشتم..


_______ سهیل _______


باور کن: x باورکن x
[ پنج‌شنبه 4 مهر 1392 ] [ 21:39 ] [ سُهیل هدایت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
سخن نویسنده

نمی‌گذارند دوستت داشته باشم.. نمی‌گذارند دوستم داشته باشی.. نمی‌گذارند تو مرا، و من خدای واقعی را دوست داشته باشم. ولی همیشه غصـّه می‌خورم که، نمی‌شود که آرزوهایم را خام به گور ببرم. همش ذهن ما را با عمو جغد شاخدار و خاله پیرزن و لولو و سایه‌ای که صدای هووو می‌دهد پر می‌کنند که جا برای فهمیدن نداشته باشیم. بله پس ما حالا همگی خوشحالیم که می‌دانیم نفهمیم و به نفهمی خود می‌خندیم که رشد کند، بزرگتر شود تا جایی که مثال و اسباب خنده یابو شویم. افسوس که به خوشحالیه خود، خوشحالیم. خوشحالیم... و خوشحال‌تر... تا جایی که یادم برود دوستت داشته باشم.. و تا جایی که یادت برود دوستم داشته باشی.. ☼ پس بگــذار آنچــه قــرار است یـادم بــرود را حــال بگویــم: ☆ دوستـت دارم ☆ نـقـطـ...ـه، ســر خــط .
برگه ها
خوش آمدید