X
تبلیغات
رایتل

یک لحظه مکث
”چشم بر بندید بر من یـا مرا بیابید اگر می‌بینید“ 
پروفایل سهیل


لینک دوستان


و مرا دستی‌‌ْ نحس‌‌ْ

به شبی‌‌ْ سخت فزاینده به یأس‌‌ْ

چید ‌‌ْ، از دامن ِ پُر بوسه‌ی ِ باد ‌‌ْ

بُرد ‌‌ْ تا شیون ِ ناسوده‌ی ِ آب ‌‌ْ

و رها کرد به راه ِ تعب ِ فاصله‌ها ‌‌ْ


- آن شب:

تا سراپَرده‌ی ِ حجم ِ نفس ِ شب‌پَره‌ها

باران بود

بید مجنون به درون ِ قفس‌اش

نالان بود

و شبی سرد ْ به آغوش ِ تنم

سامان بود-


خوش‌خوشک‌‌ْ

بخت ِ سیاه ‌‌ْ

که فرو بسته به شرم‌‌ْ

- باز آن‌‌ْ چشم ِ دروغین‌اش‌‌ْ باز -

خسته ‌‌ْ بر طرح ِ فرومایگی از مرگ ‌‌ْ

نبسته‌ست‌‌ْ دو چشم ‌‌ْ؟...


به چنین اندک و محو ‌‌ْ

تب و تنهایی و ظلمت در باد

شاخه از شاخه پریدند ‌‌ْ

برفتند از یاد ‌‌ْ...


و شبی‌‌ْ سرد ‌‌ْ

که از درد ‌‌ْ

چنین‌‌ْ خاطره شد:

تا که سردابه‌ی ِ تابوت ِ تن ِ خاموش ِ من‌‌ْ

بسته شود.


حال ِ من‌‌ْ: تلخ ‌‌ْ

که خود ‌‌ْ قاعده‌‌ی ِ حسّ ِ بشر را بُر زد!...


◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘

• پی‌نوشت:
 
زندگی: شروع ِ یک مجال است‌‌ْ.
مرگ: پایان ِ یک مجال است‌‌ْ.
درد : خود ‌‌ْ مجال است‌‌ْ.
 
پ.ن:
| زندگی‌‌ْ/درد ‌‌ْ/مرگ‌‌ْ = لازم و ملزوم یکدگرند |


▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄ سُهیل ▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄


[ چهارشنبه 13 آذر 1392 ] [ 20:52 ] [ سُهیل هدایت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
سخن نویسنده

نمی‌گذارند دوستت داشته باشم.. نمی‌گذارند دوستم داشته باشی.. نمی‌گذارند تو مرا، و من خدای واقعی را دوست داشته باشم. ولی همیشه غصـّه می‌خورم که، نمی‌شود که آرزوهایم را خام به گور ببرم. همش ذهن ما را با عمو جغد شاخدار و خاله پیرزن و لولو و سایه‌ای که صدای هووو می‌دهد پر می‌کنند که جا برای فهمیدن نداشته باشیم. بله پس ما حالا همگی خوشحالیم که می‌دانیم نفهمیم و به نفهمی خود می‌خندیم که رشد کند، بزرگتر شود تا جایی که مثال و اسباب خنده یابو شویم. افسوس که به خوشحالیه خود، خوشحالیم. خوشحالیم... و خوشحال‌تر... تا جایی که یادم برود دوستت داشته باشم.. و تا جایی که یادت برود دوستم داشته باشی.. ☼ پس بگــذار آنچــه قــرار است یـادم بــرود را حــال بگویــم: ☆ دوستـت دارم ☆ نـقـطـ...ـه، ســر خــط .
برگه ها
خوش آمدید