X
تبلیغات
رایتل

یک لحظه مکث
”چشم بر بندید بر من یـا مرا بیابید اگر می‌بینید“ 
پروفایل سهیل


لینک دوستان


آنگاه که در سکوت ِ رازآلود ِ شب‌‌ْ

نشانه‌ها بسیار‌‌ْ یافتم ؛...

یک چشم ِ مَست

نیافتم‌‌ْ :

غیر از‌‌ْ چرای ِ برهنه‌گی ‌‌ْ،

جز‌‌ْ وقف ِ در وَرای ِ بی‌سَروسامان ِ هرزه‌گی ‌‌ْ،

رو سوی ِ تازه‌گی ‌‌ْ،

سُخن از زنده‌گی کند !...


افسوس!

کزین خاک‌آلوده‌گان ِ خنیاگر ،

وین اندیشه‌های ِ پوسیده‌شان‌‌ْ ، که خواب‌آور ‌‌ْ،

شرمباری‌ست که می‌خوانم‌‌ْ ؛...


تا رأس ِ صبح ِ تاریک وُ روشن ِ مرگ ِ زندگی ‌‌ْ

بنگر چُنان ‌‌ْ ؛

که لَختی نمانده است !...


وَز اندرون ِ حضیض ِ تابوت ِ زندگی ‌‌ْ

چون گویم‌ات‌‌ْ که بیاندیش‌‌ْ ؛

رازی‌ست‌‌ْ زنده‌گی‌‌ْ !...


ـــ تو‌‌ْ تا همیشه‌‌ْ جاودانه می‌مانی‌‌ْ !

گر‌‌ْ مَرگ ِ نزدیک ِ خویش ‌‌ْ ،

می‌دانی‌‌ْ !...


من‌‌ْ ؛

چون تا همیشه‌‌ْ ،

هیچ‌‌ْ ؛

می‌مانم‌‌ْ !

مرگ ِ نزدیک ِ خویش ،

ـ با تو ـ

می‌خوانم‌‌ْ !! ـــ


آنگاه که نه گریستنی باشد ‌‌ْ ،

برای ِ این قوم ِ بی‌خبر از تثویب ‌‌ْ• !

وَ نه پنداری‌‌ْ ،

اندر گمان ِ این سیل ِ خفته‌بیداران !

بسی‌‌ْ غم‌افزا ست ؛...

روایت ِ

این

سرگذشت ِ

تکراری‌‌ْ !!

.
.
.

آه ‌‌ْ . . .

ماتم ِ این خفته‌گان ِ خموش ‌‌ْ

پایان نیابَد زین دفتر ِ چموش ‌‌ْ ؛...


من ‌‌ْ سنگ بودم وُ آسیاب شدم ‌‌ْ

ننگر چُنین به دیده‌ی ِ مِنّت ‌‌ْ ،

در دو چشم ِ من‌‌ْ ؛

من‌‌ْ راز بودم وُ اینگونه فاش شدم ‌‌ْ !!


حجم‌ام‌‌ْ ز ِ خسته پُر است !...

مَرهمی بِنه بر دل ‌‌ْ ؛

بین!

رفته رفته به زوال می‌رَوَم هر دَم ؟...

.
.
.

این خواب‌رفته‌گان ِ سیاه‌طینت ِ پلیدکار ‌‌ْ

آخر‌‌ْ مرا ز ِ نفس‌‌ْ بی‌نفس کنند !!


افسوس وُ آه وُ اندوه وُ گریه‌هاست‌‌ْ

تنها ‌‌ْ سیاه‌یادگار ِ مانده‌‌ْ به خاموش‌دخمه‌ها !...


✦    ✦    ✦   ❃   ✦    ✦    ✦

✩ حسرت :


دریغا ؛

دریغ !...

کاش دست‌هایم ،

بوی ِ حسرت نمی‌دادند ؛

تا می‌فشاندم هر دَم

عشق‌دانه‌های ِ مُحبّت را

بر پهنه‌ی ِ اُفق ؛

بی‌دریغ !...



✪ ✪ ✪ ✪ ✪ ✪ ✪  سُهیل‌هدایت  ✪ ✪ ✪ ✪ ✪ ✪ ✪

پاورقی:

• «تثویب»: مصدر باب تفعیل از ریشه «ث ـ و ـ ب» به معنای بازگشت است.



[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] [ 23:21 ] [ سُهیل هدایت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
سخن نویسنده

نمی‌گذارند دوستت داشته باشم.. نمی‌گذارند دوستم داشته باشی.. نمی‌گذارند تو مرا، و من خدای واقعی را دوست داشته باشم. ولی همیشه غصـّه می‌خورم که، نمی‌شود که آرزوهایم را خام به گور ببرم. همش ذهن ما را با عمو جغد شاخدار و خاله پیرزن و لولو و سایه‌ای که صدای هووو می‌دهد پر می‌کنند که جا برای فهمیدن نداشته باشیم. بله پس ما حالا همگی خوشحالیم که می‌دانیم نفهمیم و به نفهمی خود می‌خندیم که رشد کند، بزرگتر شود تا جایی که مثال و اسباب خنده یابو شویم. افسوس که به خوشحالیه خود، خوشحالیم. خوشحالیم... و خوشحال‌تر... تا جایی که یادم برود دوستت داشته باشم.. و تا جایی که یادت برود دوستم داشته باشی.. ☼ پس بگــذار آنچــه قــرار است یـادم بــرود را حــال بگویــم: ☆ دوستـت دارم ☆ نـقـطـ...ـه، ســر خــط .
برگه ها
خوش آمدید